چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام باشور وشوق میرسم و طرد میشوم موجم به هرطرف که بیایم زیادی ام همچون نفس غریب ترین امدن مراست تا میرسم به سینه همان دم زیادی ام جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام قران به استخاره ورق خورد کیستم بین برادران خودم هم زیادی ام رودرفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت ورود دیده گلگون کرد وسر بردامن سحرا گذاشت هرکه ویران کرد ویران شد دراین اتش سرا هیزم اول پایه ی سوزاندن خودرا گذاشت اعتبارسربلندی درفروتن بودن است چشمه شدفواره وقتی برسرخود پاگذاشت موج رازسربه مهری رابه دنیاگفت ورفت باصدف هایی که بین ساحل ودریا گذاشت چندین سال پیش ساعت هشت و بیست دیقه شب توی نونزدهمین روز اولین ماه اخرین فصل سال خدا یه رمان جدیدرو شروع کرد. اسم شخصیت اول قصه ی خدا، مجنون بود حالا بماند که امشب چندمین فصل این رمان تموم میشه و چه فصلی ازش شروع میشه..... چیزی که حالمو خوب کرده هدیه ی خداس.... یه لیوان بارون.... امشبم مثل پارسال شب تولدم داره بارون میاد ازدیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز غصه نخورمسافر اونجا هواکه بدنیست اینجاولی اسمون اشک ریختنم بلد نیست غصه نخورمسافر تلخه هوای دوری من که اینو میدونم که تو چقد صبوری غصه نخور مسافر غصه اثرنداره ازدل تو میدونم هیچکس خبر نداره اسرار عشق گفتن! چونان که با تقلا -درکیسه ی زباله- خورشیدرا نهفتن! سیدحسن حسینی همیشه تو زندگی خدا رو دوست داشته باش و بهش توکل کن حداقلش اینه که یکی رو دوست داری که یه روزی بهش میرسی! تابداند غم دل تنگی وتنهایی ما.........! یوسف عوض شده ست،زلیخاعوض شده ست سرهمچنان به سجده فرو برده ام ولی در عشق سالهاست که فتوا عوض شده ست خو کن به قایقت که به ساحل نمیرسیم خوکن که جای ساحل و دریا عوض شده ست ان با وفا کبوتر جلدی که پرکشید اکنون به خانه امده،اما عوض شده ست حق داشتی مرا نشناسی،به هر طریق من همچنان همانم ودنیا عوض شده ست..... فاضل نظری براین تکرار در تکرار پایانی نمیبینم زمین از دلبران خالیست یامن چشم ودل سیرم که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم خدایا عشق درمانی بغیرازمرگ میخواهد؟ که من میمیرم ازاین دردو درمانی نمیبینم فاضل نظری
| Design By : Pichak |


